از بادها تا سبزها

نوشتن همین و تمام

کمی دیر شده بود
نویسنده : هلیا - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
 

آدم عمیق و اهل فکری بود.  با معیارهای اخلاق متعارف هم خیلی آدم شریفی محسوب می شد ولی خسته بود. آنقدر  عمیق خسته بود که خودش هم نمی دونست چش شده.

 من فکر کنم به خاطر خستگی هاش بود که داشت می زد زیر همه چیز. هی همه چیز را بی خیال می شد  یا با هر چیزی که جدی به نظر می آمد سر جنگ داشت. به خودم گفته بودم که حتما تولدش را بش تبریک می گم ولی تقویم ایرانی و میلادی ام گاهی قاطی میشن، 10 روز دیرتر متوجه تاریخ شدم. کمی دیر بود و شاید بی ادبانه!

تبریک عید فرستادم که جواب نداده هنوز. فکر می کنم هنوز هم خسته است؟ هنوز هم دستهاش را آروم تکون می ده و با صدایی که هیجاناتش را بروز نمی دهد، جوک می سازد برای همه چیز؟ برای خدا، قانون های طبیعی، روابط آدمها، سیاست و هزار چیز دیگه؟

امروز آفتابیه! عید آمده ! روی زمین پر از برفه ولی دیگه بهار اومد!

پی نوشت:

دیشب تا صبح خواب خانواده خودم و عموم(اولین خانواده ای که ما هر سال می رویم  عید دیدنی ) را می دیدم! آنها در عید من حضور مجازی داشتند! اگر خواب ر اهم دنیای مجازی حساب کنیم.:)


 
comment نظرات ()
 
آخرین پست؟
نویسنده : هلیا - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
 

این باشه آخرین پست من توی سال قدیم،

خوندن نوشته های آدمی که توی زندگی واقعی برای ده دقیقه هم نمی تونم باورش کنم یه حسی را برام زنده کرد که از خودم بپرسم چرا اینهمه وقته فارسی نخوانده ام؟ چرا اینهمه وقته که درست و حسابی تن یله ندادم توی آفتاب؟ کتابخانه ی کونگ(همون شاه) کتابهای فارسی داره، چرا نمی رم یه دل سیر از رمان فارسی در بیارم؟  دوشنبه برم یه سر ببینم چه خبره. اصلا باشه هدیه تولد امسالم به خودم!

فعلا فارسی !زبان سوئدی و انگلیسی ام می تونن منتظر بمونن .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هلیا - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

گرچه ما زمستان بلند و بس تلخی داشتیم، گرچه هر یک از ما از رنجهایی که بر ملتمان می رود، در رنجیم، گرچه هریک از ما در خاطره فردی و جمعی مان هزار ابر زمستانی داریم، ، اما باور دارم که  از پس هر زمستانی بهاری هست و پس هر شب سیاهی، روز روشنی می آید.

بهاران بر درگاه ایستاده ومنتظر دست  من و توست تا بهار را از درخت و آسمان به خانه و کاشانه بیاوریم.

 بیا:

بگشاییم پنجره را و بهاران را باور کنیم!

نوروز هزار و سیصد و هشتاد ونه خجسته  باد!

به امید ایرانی آزاد و ایرانیانی دلشاد!



 
comment نظرات ()
 
چرخه نحس
نویسنده : هلیا - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

به نظر من دو گروه فقط می توانند از سیاست های  رژیم حمایت کنند:بخشی از جامعه ایران، بخش بسیار محدودی ، از نزدیک بودن با رژیم سود های مادی و معینی می برند.  در برابر حمایت از دولت به پول،مقام، مصونیت های اجتماعی و اقتصادی، تحصیلات خوب و...دسترسی پیدا می کنند و بخشی که کاملا توسط رژیم شستسوی مغزی شده اند و بدون اینکه حتی سود مادی ببرند فقط تحت تاثیر 30 سال تبلیغات هوشمندانه، از رژیم حمایت می کنند و چشمان را بر همه سختی هایی که این حکومت بر آنها روا داشته می ببند.

این دسته دوم بیشتر دل من را می سوزانند.  فقرا، همان مستضعفین که اگر نبودند در این 30 سال مستضعف شدند، اقشار کم سواد یا بی سواد جامعه...همه کسانی که بیشتر از همه مستحق کمک و یاری هستند، به دلیل عدم دسترسی به اطلاعات و  فقر فرهنگی ،بیشتر از سیاست هایی دفاع می کنند که آنها را فقیر تر و محروم تر می کند.

این رژیم خوب می داند این چرخه نحس را از چطور شروع کند که پایانی نداشته باشد....


 
comment نظرات ()
 
google translation
نویسنده : هلیا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

google translator and me! we are becoming close friends, since we spend a lot of time together! every day I call it,it comes and brings me some messy english words...

 


 
comment نظرات ()
 
هم خونه من
نویسنده : هلیا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

هم خونه ای جدیدم یه جورهایی آینه روشن( نگین آینه دق،خوبیت نداره) خودمه.

از ظاهر و رنگ پوست اش گرفته  تا رفتارهاش!

توی خونه که راه می ره، انگشتهای بلندش را که دور لیوان چایی حلقه می کنه، سکوت های طولانی اش، مکث هاش،  رابطه اش با دوست هاش،گریز هاش به خونه مادری! همهش خود خود خودمه!

یه جورهایی ازش هراس دارم. می ترسم اون هم بفهمه که  به جای هم خونه یه آینه روشن:) آمده توی خونه ....


 
comment نظرات ()
 
خلوتم
نویسنده : هلیا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

چقدر مستحق این تنهایی و خلوتی بودم که این روزها به خودم هدیه دادم. صدای محسن نامجو را در خانه بلند کنی: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم...

با صدای بلند با خود حرف بزنی ،  و با بی خیالی به ظرفهایی نگاه کنی  که می توانند در سینک یا ماشین ظرف شویی منتظر بمانند:) و  از سکوتی  لذات ببری که فقط با صدای پرنده ها شکسته میشه. 

کش می دهم تنم را، وای ،،،واقعا استحقاقش را داشتم...


 
comment نظرات ()
 
I am determined
نویسنده : هلیا - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
 

today's lesson: keep it clean, keep it clear! be determined!


 
comment نظرات ()
 
دست گرمی!
نویسنده : هلیا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

این روزها نوشتن سخت شده برام. بیشتر حرفهایی که قبلا می نوشتم را این روزها با خودم حرف می زنم .  اینکه فونت فارسی ندارم، اینکه کامپیوترم با  این اینترنتی که الان دارم کار نمی کند، سرمای منفی 28 درجه استکهلم، دلتنگی های زمستانی، خبرهای ایران(که گاهی هم خبرهای خوب شخصی لابه لایش هست) درس های فشرده دانشگاه ... آره همه دلیلی می شوند که کمتر بنویسم. شاید کمتر می نویسم، بیشتر رویا می بینم.

پی نوشت: بعد از مدتها ننوشتن، این باشد برای دست گرمی :)))


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هلیا - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
 

 I do not have access to  persian fopnt  but  I only can find  news about today (22 bahmna) in Iranina websites, seems  nnon Iranina websitesare not updated yet

follow the link)esfahan)

Tehran

Tehran

Green GREEN green and GREEN

 



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هلیا - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

how i can start again? a long silence and start again....


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هلیا - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

fight again

again and again,untile sun shines....-


 
comment نظرات ()